تبليغاتX
آسمند

آسمند

آسمند به معنای نیرگ باز و دروغگو

من اینم 1

هرگز کتاب فروش نمی شوم،چون همه آدم های:بی ادب،بی شعور،بد دهن،احمق،عصبی،کثیف و حتی مریض را می توانم تحمل کنم؛اما روشنفکرپوشان امروزی که لحظه لحظه علی شریعتی را از برند؛نه.

کاش می شد باهم بنشینم و شاملو بخوانیم،فروغ،حافظ،مولوی...آخ اگر می شد...اگر می شد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس  | 

لگد به سنگ ریزه کنار جاده زد و خیره به ماشینی که دور می شد هوار کشید:هوی! قانونمندِ باشرف یه روز به هم می رسیم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس  | 

ماشالا بزه

پسر جوان یاالله گفت و مردی را با خود به اندرون برد. بادست به تابلویی که پدر جدش کشیده بود و تا الان حفظش کرده بودند اشاره کرد و گفت:ماشالا خان راسه کار خودته...بخر نذا بدم کَسِ دیگه...
مادربزرگش که در حیاط از بالا و پایین پریدنِ بزی که از کنار جاده پیدایش کرده بودند ذوق کرده بود گفت: ماشالا عجب بزیه!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس  | 

"...رود در

           دود در

                   در بود..."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس 

مرد که داشت نان داخل سفره می گذاشت گفت:خربزه چطور بود؟ زن از توی آشپزخانه گفت:مثل خودت!مرد گفت:پِدَ سگ باز منو انداخت؟! بچه ها خندیدند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس  | 

تاریخ و محل تولید:1326 زیر کرسی!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس  | 

چهارراه حق!

چراغ سبز شد،از چهار ماشین جلو یک ماشین ماند.از کش بوق ها،سخت نبود فهمیدن اینکه چند بار چراغ سبز و قرمز شده و اینها هنوز در چهارراه اولند.پژو کمک فنر خوابیده،استارت می زد و روشن نمی شد.راننده اش سرش را بیرون می آورد و معذرت می خواست.رانندگان دیگر هم سرشان را بیرون می آوردند و گاها فحشی می دادند.اینها آدم بودند توی ماشین ها و آنهم آدم بود پشت پژویش.تابستان و گرما مال همه شان بود.تعدادشان خیلی بود. اگر هر کدامشان یک فحش می دادند،یک فحش ناقابل،فکر کنم آنقدر می شد که یک نفر از ده سالگی شروع کند به گفتن و در پانزده سالگی تمام کند.زمان سبز رنگ کم و کم می شد و صفر می شد.پنج ثانیه زرد،دو ثانیه اش رفته بود که راننده پژو دیگر مثل استارت های قبل دیگر سوئیچ را رو به پایین نچرخاند و ماشینش را روشن کرد و جیغکشان راه افتاد.جیغ خنده راننده و جیغ لاستیک هایش پیچید.این آدم است و آنها هم آدم و آن هم یک فحش ناقابل...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس  | 

"شروع یه داستان بلند،شاید"

صدای باباست که بیدارم می کند،که می گوید بیا.آینه ام افتاده،نیمه شب لابد.ساعت پنج است،پنج و بیست و هشت دقیقه.جوی باریک خون تا وسط اتاقم،روی قالیچه ام آمده و لخته زده.خون از در،آمده.بلند می شوم،باباست که سرش را سفید کشیده روی موکت جلوی در.کج می شوم که مسخره بازی خودم را برایش راست کنم،تنش را آن طرف تر می بینم.جای گردنش خرده شیشه های قاب عکس بالای در اتاقم ریخته و خون.پاهایم را تا ته قابِ در باز می کنم که خونی نشوم و سر می چرخانم روبه بالا،عکسم نیست. عکسم پائین لای خون های بابا وحشتناک می خندد.جمعه است و من مثل همه جمعه ها زودتر از مامان و صبحانه بیدار شدم،اه...مامان چه خواب سنگینی دارد.چقدر سالن ریخت و پاش است. اف اف افتاده و صدای یک ثانیه از خانه خراب شدنی را یک بند پخش می کند.می گذارمش،باز پخش می کند.می روم سمت مامان که بیدارش کنم.تابلو های نقاشی همه شان کج شده،راستشان که می کنم دوباره کج می شود.مامان سرجایش خوابیده پشت به در،پشت به من. مثل همیشه روی تخت می غلتم و لوس لوس مامان...مامان...می کنم.جواب که نمی دهد دست هایم را آنطرفش می گذارم و خم می شوم روی صورتش،راست آجری که خورده صورتش را می گیرم به سقف می رسم.سقفی که جای چند آجر،گِلی مانده در دل گچی اش.پیرهن صورتی ام خونی شده از خون مامان.نگاه اخم بارش را از پشت پنجر،از بالایش حس می کنم.نگاه می کنم.مامان نک تیر چراغ نشسته دست به کمر، و بابا دستانش را کامل باز کرده و دارد روی سیم ها راه می رود.مامان با دهان بسته می گوید:بیا،عیب ندارد که لباست خونی شده.به کسی که روی تخت خوابیده نگاه می کنم،صدای مامان که نمی فهمم از کدامشان در می آید می گوید:چه می خواهی از آن،بیا تا بقیه لباست خونی نشده!منهم می روم روی سیم ها و راه می افتیم. باید پشت سر مامان آخر بروم که جای شیشه چراغ خوابم را پشتم نبیند که خیلی خونیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس  | 

وقتی خط ها هم رول بازی می کنند

امروز هم رول هایشان را بازی کردند.
مادرش بعد از دستشوئی سلام دادنش را،از همان اول صبح حمل بر بی ادبی گذاشت و زیاد حرف ملال آور زد،که هر لغتش بیشتر بود.
پدرش هم اذیت کردن مادرش را زمینه گذاشت تا شروع کند به برچسب زدن. بی تربیت...تنبل...بی دست و پا.
آن روز دلش نه پدر می خواست و نه مادر،همین بود که تایپ کرد دوستت دارم...تا شاید مثل سری قبل که این را گفت و یکی دستش را فشرد و گفت منهم دوستت دارم، داغ شود.چند دقیقه به چند دقیقه دکمه گوشیش را می زد،نه اس ام اس و نه تک زنگ... از روی بی صدا می گذاشت روی با صدا و دوباره ساکتش می کرد،اما نه اس ام اس و نه تک زنگ.شاید قهر کرده بود.شاید واقعاً بی ادب بود...شاید هم بی دست و پا که نمی توانست دوست دخترش را نگه دارد....شاید هم....
تا شب بیشتر از سی بارگوشیش را نگاه کرد.تلخ شده بود.تلخِ تلخ. مادرش که صدایش می زد،سرش داد می زد،رول مادرش تمام شده بود.پدرش هم هیچ کدام از ویژگی هایش را به رویش نمی زد و راحت نهار و شامش را می خورد.رول پدرش هم تمام شده بود.
شب که رفت بخوابد تف گفت به رابطه به فامیلی به دنیا.تا خواست چشمانش را ببندد نور گوشی ساکتش اتاقش را پر کرد. بی میل نگاهش کرد.اس ام اس هایش فیلد شده بوند...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس  | 

"از انسانی که تویی

قصه ها خواهم کرد

اگر غم نان بگذارد"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس  |